همه چیز در یک لحظه می تواند،
معجزه وار تغییر کند...
همه چیز حساب شده است،
یک حرکت کوچک،
یک تکان به سمت بهتر بودن،
توفانی در آن سوی جهان به پا می کند...
یک معجزه رخ می دهد...
حرف های مگو،
جا میگیرند در دلت،
قد می کشی تا آسمان،
دست دراز میکنی،
دستت را کسی میگیرد،
کسی که تمام عمر دنبالش دویدی و...
***
از این روزها،
اگر بخواهم،
چیزی به یادگار برای فرداها ببرم،
اینست،
گاهی خدا دورت را حسابی خلوت می کند...
یک روزی،
یک جایی و یک ساعتی،
نگاه میکنی و میبینی هیچ کسی را نداری،
یک کلمه درد دل کنی...
کسی را نداری تا بگویی تا گلو در بغضی لعنتی،
پیچیده ای...
یک تنهایی مبهم،عمیق و غریبانه...
و بعد نشانه ها...
نشانه ها تورا به یک ملاقات میبرند...
و حالت خوب می شود،
و حالت جوری خوب می شود،
انگار معجزه شده...
چون معجزه می شود...
گاهی چیزی را با تمام وجود فریاد میزنی،
پژواک صدایت میگوید این دور و بر،
پر از تنهاییست...
حرف میزنی و کسی نمی شنود...
اشک میریزی و کسی نمی بیند...
میان جمعیت راه می روی،
به همه تنه میزنی،
همه را تکان می دهی،
اما همه سر جای خود بی حرکت ایستاده اند...
از سکوت کسی صدایی در نمیاید...
برچسب: هیچ مگو احسان ذبیحی فر,هیچ مگو,هیچ مگو مولانا,
نویسنده: غزل نعمتی
تاريخ: سه
شنبه
2 آذر
1395 ساعت: 6:15