خرید بک لینک
می شود مال من باشی؟ برای همیشه ی همیشه؟ قول میدهم تورا، بیشتر از جانم دوست داشته باشم... قسم میخورم تورا، بیشتر از خود مراقبت کنم... بگذارمت یک گوشه ی خانه، تو امر کنی، من فرمان ببرم... فقط بگو... بگو می شود برای همیشه، تا به ابد، مال من باشی؟ می شود با تمام زیبایی بدون وقفه ات، با تمام خستگی هایت، مهربانی هایت، جنون و بی حوصلگی هایت، سهم من باشی؟ قول میدهم هیچ اعتراض نکنم، پای درد دل هایت بنشینم، تو قصه بگویی، من غصه بخورم... قسم میخورم خسته نشوم، از زندگی ک ممکن است تا حد مرگ، گاهی بر ما سخت بگیرد... فقط اگر تو مال من باشی، برای یک عمر... از همین حالا؛ تا ابد... نمی دانم چه باید بکنم، اگر یک روز زبانم لال، تو نباشی... نمی دانم به جز آغوش تو، به کدامین مسکن پناه ببرم، وقتی تو آرام بخش بی قراری های منی... نمی دانم، در این هوای نسبتا سرد، سرمای نبودنت مرا چگونه تکه تکه خواهد کرد... نمی دانم اگر رد نوازش نگاه تو، روی گونه هایم نباشد... با اشک های یخ زده ام چه باید بکنم... رگ هایی که بدون جای انگشتان تو، برای همیشه مسدود می شوند را، چگونه متقاعد کنم ک باز خواهی گشت... میبینی، زندگی کسی که

برچسب: نویسنده: غزل نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:16

یه زمانی حرف هایم شعر میشد، آویخته میشد به گوش های کاغذهای بیچاره... ولی، این درد برای نوشتن، زیادی عمیق است زیادی بزرگ است... مثل اینکه دست خواهرزاده ی کوچکم را بگیرم، و بگویم برای این بی حوصله و بداخلاقم، که چیزی اینجا [گذاشتن دست کوچکش روی قلبم]، درد می کند...کم است...تنگ است... بعد با چشم های بی تفاوتی نگاهم کند و باز بگوید بازی... بچه ها درد های بزرگتر ها را نمی فهمند... بعضی وقت ها، که چشم های خیسم را میبیند، با دست اشک هایم را پاک میکند و می گوید گریه نه... و توقع دارد تو دیگر اشک نریزی، ولی مگر می شود... بغلش میکنی،می بوسی اش،می بویی اش... به جای کسی ک حسرت آغوش و بوسه و عطر نفس هایش،، به این حال و روز نشانده ات... اما ما آدم بزرگ ها فرق داریم، درد ک بزرگ میشود، کوچک می شویم، کوچک و کوچک تر... آنقدر که فکر کنی، زورت قرار نیست هیچوقت به جای زندگی برسد... دلت میخواهد دست کسی را بگیری، مشکلاتت را حل کند... سراغ خدا می روی و خدا گاهی [اگر دلش بخواهد] می گوید، باشد می آیم ولی سرم شلوغ است، کمی صبر کن... ولی مگر کودک بی قرار صبر و حوصله میداند چیست... ای بابا، داشتم میگفتم، نمی توانم

برچسب: نویسنده: غزل نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:16

همه چیز در یک لحظه می تواند، معجزه وار تغییر کند... همه چیز حساب شده است، یک حرکت کوچک، یک تکان به سمت بهتر بودن، توفانی در آن سوی جهان به پا می کند... یک معجزه رخ می دهد... حرف های مگو، جا میگیرند در دلت، قد می کشی تا آسمان، دست دراز میکنی، دستت را کسی میگیرد، کسی که تمام عمر دنبالش دویدی و... *** از این روزها، اگر بخواهم، چیزی به یادگار برای فرداها ببرم، اینست، گاهی خدا دورت را حسابی خلوت می کند... یک روزی، یک جایی و یک ساعتی، نگاه میکنی و میبینی هیچ کسی را نداری، یک کلمه درد دل کنی... کسی را نداری تا بگویی تا گلو در بغضی لعنتی، پیچیده ای... یک تنهایی مبهم،عمیق و غریبانه... و بعد نشانه ها... نشانه ها تورا به یک ملاقات میبرند... و حالت خوب می شود، و حالت جوری خوب می شود، انگار معجزه شده... چون معجزه می شود... گاهی چیزی را با تمام وجود فریاد میزنی، پژواک صدایت میگوید این دور و بر، پر از تنهاییست... حرف میزنی و کسی نمی شنود... اشک میریزی و کسی نمی بیند... میان جمعیت راه می روی، به همه تنه میزنی، همه را تکان می دهی، اما همه سر جای خود بی حرکت ایستاده اند... از سکوت کسی صدایی در نمیاید...

برچسب: هیچ مگو احسان ذبیحی فر,هیچ مگو,هیچ مگو مولانا, نویسنده: غزل نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:15

وقتی، خدای من خدای یعقوب است، بگذار یوسف ترین معشوق زمین باشی... بگذار این شهر، با تمام دلتنگی اش، کلبه ی احزان من باشد... چه فرقی می کند، وقتی روزی، بوی پیراهنت، خبر از آمدنت خواهد داد... چشم هایم، فدای داغ دوری تو... وقتی دوباره دیدنت، زندگی دوباره ام خواهم شد... عشق، انسان بی حوصله ی کم صبر، نمیخواهد... عشق از آن امثال من است، امثال منی که تمام عمر، ابراهیم وار به آتشی زده ایم، که امید داشتیم با یک دعا، گلستان شود و شد... وقتی خدای من، خدای ابراهیم است، چه سوزی دارد آتش فراق، وقتی می دانم یک روز گلستان می شود... فقط کافیست باورش کنی، به دل آتش بزنی، و نهراسی که خواهی سوخت... کافیست بت های درونت را بشکنی، کافیست که ابراهیم باشی... تا آتش این فراق، گلستان وصالت باشد... عشق آدم شجاع و پر دل و جرات میخواهد، دل و جرات میدانی یعنی چه؟ یعنی وقتی همه می گویند، آخرش هیچ است، به حرف دلت گوش کنی و ایستادگی کنی... یعنی بروی، حتی اگر به بن بست رسیدی، و مطمئن باشی، به خدایی خدای موسی... خدایی که دریایی با آن عظمت را شکافت، تا موسی در امان باشد، برای تو هم زمین و زمان را به هم خواهد دوخت... خدای م

برچسب: نویسنده: غزل نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:15

اولین باری ک، میخواستم برایت بنویسم... یه دل تو دل نبودن،یه بی قراری خاص مزمن تموم وجودمو گرفته بود... به خودم گفتم، ببین تا الان خیلی نوشتی، برای خیلیا نوشتی، برای کسایی که دوستشون داشتی، یا عمیقا دوست داشتی دوستشون داشته باشی... ولی این فرق میکنه، میتونی طوری بنویسیش ک معلوم باشه فرق میکنه... میدونی از بین اولین دفتر سهراب، تا آخرین دفترش، بین بار عرفانی و قدرت کلمات خیلی فرقه... میتونی نشون بدی بودنش فصل تازه ای برای قلب تو شده... انقدر تازه که نوشته هات عوض بشن... انقدر تازه که انگار یه تابستون گرم و خالی، شده باشه یه پاییز بارونی قشنگ؟ بعد نشستم و بعد کلی کلنجار رفتن با خودم، با دستام و با مغزم، و با تمام چیزهایی که باید برای نوشتن حاضر باشه... برات نوشتم، گفتم باید خیلی خاص باشه... گفتم باید انقدر خاص باشه ک وقتی نوشتم، دلت یه نمه تندتر بتپه... بعد نوشتمت... به شعرایی که برات می نوشتم میگفتم، نم نم بارون... چندسال پیش یه فیلمی میدیدم، که مادری به دخترش میگفت، اگه وقتی بارون میباره، اولین قطره ی بارونو بگیری تو دستت، خدا آرزوتو برآورده میکنه... ازون روز به بعد، نمیدونم چرا، ولی هر

برچسب: تو را با غیر میبینم,تو را با ديگري ديدم,تو باك, نویسنده: غزل نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:15

در اولین هفته های شکل گیری جنین، اولین عضوی ک به نشانه ی حیات، ابراز وجود میکند قلب جنین است، یک قلب که با سرعتی دیوانه وار می تپد... قبل از اینکه جنسیت معلوم باشد، یا چشم ها و گوش ها و انگشت ها شکل بگیرند... قبل از اینکه روح درون انسان دمیده شود، به انسان قلب داده می شود... قلب نشانه ی زنده بودن است،نشانه ی انسان بودن... بعد می تواند بشنود، تمام حرف ها و صداها را... بعد از قلب نعمت شنیدن به انسان داده میشود... وقتی هم که به دنیا می آید، با هربار نفس کشیدن تو، حداقل سه بار نفس میکشد... کودکی که آرام در بسارش خوابیده، قلبی تپنده تر از قلب تو دارد... برای بزرگ شدن گویی عجله دارد... چشم هایش تا چندماه واضح دنیای اطراف را نمی بیند... اما می شنود، صداها و عطرها را... کافیست بوی مادرش را نشنود، تا آن قلب با تپش های تند، درون سینه اش منقبض شود... تا گریه کند و مادرش بیاید... با عطر و صدایی آرام جانش بشود... بزرگ تر هم ک میشود، واضح میبیند، شروع به لمس دنیای اطراف خود میکند، راه می رود... حرف میزند... یاد میگیرد...بزرگ میشود... ولی هنوز ضربان قلبش سریعتر است، کودکان از نو جوانان،نوجوانان از ج

برچسب: دوستت دارم بی آنکه بخواهمت,دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور,دوستت دارم بی بهانه, نویسنده: غزل نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:15

اگر روزی، قرار بود انتخاب کنم، جای انسان مثلا یک گیاه باشم... دوست داشتم قاصدک باشم... منتظر هیچ دستی برای روییدن نباشم، هرجا دلم خواست قد بکشم... و بعد برای آرزوهای یک نفر، متلاشی شوم... دست در دست باد، به هر گوشه ای پر بکشم، یا برای کسی خبری خوب ببرم... من که فکر نمیکنم، هیچ قاصدکی با آن ظرافت، تحمل خبر بدی را داشته باشد... اگر روزی، خبر بدی بشنوند، یک گوشه ای دنج، پنهان می شوند، تا زمانی که کسی با خبری خوب، راهیشان کند به سمت دیگری... دوست داشتم قاصدک باشم، چون هنوز افراد زیادی، با دیدن یک قاصدک ذوق زده می شوند... چون هنوز افراد زیادی، به قاصدک ها می گویند، برو و به گوشش برسان دوستش دارم... چون اگر هر پره اش بشکند، هنوز ده ها پر دیگر، برای پریدن دارد... چون هیچ جا اسیر نمی شود، از کوچکترین روزنه ای فرار می کند... چون قاصدک ها همیشه برای من، نمادی از یک اتفاق خوب بودند... چون همیشه نشانه بوده اند... شاید فکر کنید دیوانه ام، یا کمی مثل کودکان فکر میکنم... اما من هربار قاصدکی را میگیرم، از او برای آن ک باید مدتی کنارم باشد... معذرت میخواهم، معذرت میخواهم چون میدانم، اگر درون دستم بی قر

برچسب: نویسنده: غزل نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:15

صفحه بندی